اطعام


اطرافيان به آن حضرت اعتراض كردند كه چرا براى غلامان سفره اى جدا نمى اندازى؟!
امام عليه السلام فرمود: آرام باشيد اين چه حرفى است ؟!
خداى ما يكى است، پدر و مادر ما يكى است و هركس مسئول اعمال و كردار خود مى باشد.
روضه كافى، ج 8، ص 192، ح 296

..:: شهادت ایشان تسلیت باد ::..
سیمای محمد(ص)
موی سرش از نرمه گوش پائین تر نمی آمد و اگر بلندتر می شد، میان موها را می شکافت به طرفین. پیشانی بلندی داشت و ابروان کمانی. دندانهایی صاف، سفید و زیبا. بینی باریک و کشیده. هرگاه پهلوی چراغ می نشست، نور چراغ رخت بر می بست.
مسرور که می شد، چشم بر هم می نهاد و آرام آرام لبخند روی لبهایش جاری می شد. ملیح می شد، پیامبر. گاهی وقتها هم دانه های سفید تگرگ، میان آن صورت رویایی و دلنشین می نشستند و دلبری اش را صد چندان می کردند. با اینکه نوجوانی بیش نبود، اما هرگز بلند نمی خندید؛ محمد.
به عدد رگهای بدن
با دست خود دام ها را می بست و شیر می دوشید؛ خودش. همیشه خود افسار شترش را می گرفت. نعلین و جامه اش را خود، پینه می کرد. زیراندازش حصیر بود و بالشش لیف خرما. نان جو می خورد و خرما. هرگز سه روز متوالی نان گندم نخورد. روزه را با خرما و اگر نبود با آب افطار می کرد. اغلب یک روز در میان روزه می گرفت. از مجلسی بر نمی خاست، مگر اینکه 25 بار در آنجا استغفار می کرد. اغلب رو به قبله می نشست. هر روز سیصد و شصت مرتبه به عدد رگهای بدن، می گفت: «الحمدلله رب العالمین، کثیرا علی کل حال.»
هدیه را می پذیرفت، حتی اگر جرعه ای شیر میبود. انگشتر نقره در دست راست می کرد و لباس سفید می پوشید و خربزه و انگور را بسیار دوست می داشت.
تو اینجا چه کار می کنی؟
« -کسی حق ندارد به قرآن محمد گوش کند. اینها سحر است، جادوست. مراقب باشید. نگذارید فرزندانتان به محمد گوش فرا دهند.»
...
در تاریکی شب کنار کعبه ایستاده بودند و به صدای محمد که داشت قرآن می خواند، گوش می کردند... اصلا متوجه روشن شدن هوا نشدند. با طلوع خورشید، چهره های همدیگر را دیدند و...
- تو اینجا چکار می کنی؟
- خودت برای چه از دیشب تا حالا اینجا ایستاده ای؟
- هر دوی شما حماقت کرده اید؟ نمی گویید...
- پس شما چی؟
- من می خواستم بدانم اینکه ادعای پیامبری می کند، چه چیزی در چنته دارد. همین!
- ولی انصافاً صدای زیبایی دارد.
- خجالت بکشید، سحرتان کرده. برای شما زشت است!
- یکبار که عیبی ندارد، قول بدهیم دیگر اینطرف ها پیدایمان نشود، آخر ما ...
- بله اگر مردم ما را اینجا ببینند، روزگارمان سیاه می شود.
- بهتر است زودتر برویم. آفتاب کاملا همه جا را روشن کرده است.
فردا صبح دوباره همدیگر را دیدند و باز بگومگو شروع شد. ابوجهل و ابوسفیان و اخنس ابن شریق! آمده بودند قرآن محمد را بشنوند!
اگر نمی آمدم...
هنوز مسجد تکمیل نشده بود، برای حرفهایش کنار کنده نخلی می ایستاد که همسایه مسجد محسوب می شد. به آن تکیه می داد و خطبه می خواند. چند روزی نگذشته بود که مردی آمد و منبری را که خود برای پیامبر(ص) ساخته بود، به داخل مسجد برد. اولین باری بود که روی منبر می نشست. هنوز بسم الله را تمام نکرده بود که صدای ناله عجیبی همه را متعجب کرد. به سرعت از مسجد بیرون دوید. مردم هم به دنبالش. بیرون که رسیدند، دیدند کنار همان کنده ایستاده است و دست به تنه اش می کشد. ناله قطع شده بود. رو کرد به مردم و گفت: «اگر نمی آمدم تا قیامت ناله می کرد.» از آن پس به «او» ستون حنانه می گفتند. عرب به کسی که ناله های سوزناک می کند «حنانه» می گوید.
جادوگری!
گفتند: «اگر پیامبری باید معجزه کنی.»
- آنوقت ایمان می آورید؟
- آری.
- خب بگوئید.
گفتند: «آن درخت را بگو از ریشه کنده شود و این جا بیاید.» اشاره ای کرد. درخت از زمین کنده شد و روی ریشه ها تا پیش پیامبر دوید و سایه اش را بر سرش انداخت.گفتند: «درخت دو نیم شود.» گفت و شد. گفتند: «حالا به هم بچسبد.» گفت و شد. گفتند: «بگو برگردد.» گفت و برگشت. گفتند تو جادوگری!
- «می دانستم ایمان نمی آورید. می بینمتان که در بدر کشته می شوید و جنازه تان را درون چاه می اندازیم...»
در بدر کشته شدند و جنازه شان در چاه انداخته شد.
گردو بیاورید و مرا بخرید!
دیر کرده بود. هیچ وقت برای نمازجماعت دیر نمی آمد. نگرانش شدند و رفتند دنبالش. توی کوچه باریکی پیدایش کردند. دیدند روی زمین نشسته، بچه ای را سوار کولش کرده و برایش نقش شتر را بازی می کند.
- از شما بعید است، نماز دیر شد.رو به بچه کرد و گفت: «شترت را با چند گردو عوض می کنی» و بچه چیزی گفت. گفت بروید گردو بیاورید و مرا بخرید. کودک می خندید، پیامبر هم.
خرما با هسته!
نشسته بودند دور هم خرما می خوردند. هسته خرماهایش را یواشکی می گذاشت جلوی علی. بعد از مدتی گفت: «پرخور کسی است که هسته خرمای بیشتری جلویش باشد.» همه نگاه کردند. جلوی علی(ع) از همه بیشتر بود. علی(ع) گفت: «ولی من فکر می کنم پرخور کسی است که خرماهایش را با هسته خورده.» همه نگاه کردند. جلوی پیامبر(ص) هسته خرمایی نبود. «همه» خندیدند.
از امام حسن مجتبی علیه السلام روایت شده است:
«وَ اعْلَمُوا عِلْمًا یقینًا أَنـَّكُمْ لَنْ تَعْرِفُوا التُّقى حَتّى تَعْرِفُوا صِفَةَ الْهُدى، وَ لَنْ تُمَسِّكُوا بِمیثاقِ الْكِتابِ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى نَبَذَهُ وَ لَنْ تَتْلُوَا الْكِتابَ حَقَّ تِلاوَتِهِ حَتّى تَعْرِفُوا الَّذى حَرَّفَهُ، فَإِذا عَرَفْتُمْ ذلِكَ عَرَفْتُمُ الْبِدَعَ وَ التَّكَلُّفَ وَ رَأَیتُمْ الْفِرْیةَ عَلَى اللّهِ وَ التَّحْریفَ وَ رَأَیتُمْ كَیفَ یهْوى مَنْ یهْوى.»
یستدل علی إدبار الدول بأربع:تضییع الأصول و التّمسک بالفروع و تقدیم الأراذل و تأخیر الأفاضل.
یعنی یک دقیقه بیشتر با رضا بودن...

پنجم اینکه در نکبتها و رویگردانی هاى دنیا تو را رها نکند.

مَنِ اغتابَ مُسلِما أَو مُسلِمَةً لَم يَقبَلِ اللّه صَلاتَهُ وَلاصيامَهُ أَربَعينَ يَوما وَلَيلَةً إِلاّ أَن يَغفِرَ لَهُ صاحِبُهُ؛
هر كس از مرد يا زن مسلمانى غيبت كند، خداوند تا چهل شبانه روز نماز و روزه او را نپذيرد مگر اين كه غيبت شونده او را ببخشد.
بحارالأنوار، ج75، ص 258، ح53
امام صادق عليه السلام:
قالَ لُقمانُ لاِبنِهِ: وَلِلحاسِدِ ثَلاثُ عَلاماتٍ: يَغتابُ إِذا غابَ وَيَتَمَلَّقُ إِذا شَهِدَ وَيَشمَتُ بِالمُصيبَةِ؛
لقمان به فرزندش گفت: حسود را سه نشانه است: پشت سر غيبت مى كند، روبه رو تملّق مى گويد و از گرفتارى ديگران شاد مى شود.
خصال، ص 121
امام حسین عليه السلام:
لِرجُلٍ اغتابَ عِندَهُ رجُلاً :
يا هذا ، كُفَّ عنِ الغِيبةِ ؛ فإنّها إدامُ كِلابِ النارِ؛
به مردى كه در حضور ايشان از مردى غيبت كرد: اى مرد! دست از غيبت بردار؛ زيرا غيبت نواله سگهاى دوزخ است.
تحف العقول، 245
امام حسن (علیه السلام)، پس از انعقاد قرارنامه صلح و واگذاری خلافت ظاهری به معاویه، کوفه را ترک گفته، راهی زادگاه خویش مدینه گشت و به نشر معالم الهی و گسترش آن در میان مسلمانان پرداخت.
اما معاویه لعنة الله علیه دست از دسیسه های خود برنداشت و از همان آغاز، مواد صلحنامه را زیر پای نهاد.
او برای اطمینان از اینکه خلافت در خاندانش باقی خواهد ماند،اندیشه کشتن امام حسن (علیه السلام) را در سر می پروراند.
معاویه برای اجرای طرح شیطانی خود چهار مرتبه پسر فاطمه زهرا علیها سلام را مسموم ساخت. او در مرتبه آخر توسط جعده دختر اشعث، همسر امام حسن (علیه السلام) زهری مخصوص به حضرتش خورانید که مؤثر افتاد.
آن حضرت در اثر این عمل خائنانه دچار خونریزی شدید شد و رنگ رخسارش دگرگون گردید و در آن حال فرمود: چندین مرتبه زهر به کام من ریختند ولی هیچگاه مانند این مرتبه دچار مشقت نشدم.
جناده گوید: در آن مرضی که وفات امام حسن (علیه السلام) را در پی داشت، به محضر آن حضرت رفتم و در پیش رویش طشتی دیدم که در اثر سم معاویه لعنة الله علیه لخته های خون را به درون آن می انداخت. به حضرتش گفتم: مولای من، از چه روی خود را معالجه نمی کنی؟
فرمود: یا عبدالله، مرگ را چگونه معالجه کنم؟! گفتم: انا لله و انا الیه راجعون.
سرانجام امام حسن (علیه السلام) به سال 50 هجری، پس از 47 سال زندگی در اثر همان زهر به شهادت رسید. پیکر مطهر آن حضرت را بعد از انجام مراسم نماز، به جانب حرم رسول الله (صلی الله علیه و آله) حرکت دادند تا عهدی تازه گرداند و یا در همانجا دفن کنند.
ثعلبة بن مالک گوید: کثرت مشایعین به اندازه ای بود که اگر سر سوزنی به زمین انداخته می شد، بر سر انسانی فرود می آمد.
چون بنی امیه لعنة الله علیه از ماجرا آگاه شدند، به جای مشایعت و بزرگداشت جگر گوشه مصطفی (صلی الله علیه و آله) از دفن آن حضرت در کنار جدش ممانعت کردند و عایشه نیز سوار بر استری از آنان جانبداری کرد.
ابن شهر آشوب نویسد: جنازه آن حضرت را تیرباران کردند و هفتاد چوبه تیر از بدن شریف آن حضرت بیرون کشیده شد.
امام حسین(علیه السلام) بنا به وصیت برادرش امام حسن(علیه السلام) از درگیری با بنی امیه اجتناب ورزید و پیکر پاک آن حضرت را روانه بقیع کرد و در همانجا به خاک سپرد.
در تاب رفت و طشت، به بر خواند و ناله کرد
آن طشت را ز خون جگر باغ لاله کرد
خونی که خورد در همه عمر، از گلو بریخت
خود را تهی ز خون دل چند ساله کرد
برگرفته از کتاب: فضایل الحسن(علیه السلام) از علی اکبر تلافی